زنگوله
من خوبم م م م م تو خوبی؟؟؟



سلام

به کلبه احساس و تنهایی من خوش اومدین.

شعرها و نوشته ها هیچ مخاطبی ندارند و برای معشوق خیالی سروده و نوشته شده اند.

تمامی اسامی استفاده شده نظیر مریم مینا نازگل و... مستعار می باشند و فقط برای منظم تر کردن  مصرع ها استفاده شده اند.

مشت علی خان یک شخصیت تاریخی متولد سالهای قبل ازسال 1270 خورشیدی است که در اوج قدرت یک شخصیت مهربان و فروتن و ساده است.

.................................

مرا در شبکه های زیر دنبال کنید

صفحه فیس بوک خودم مینویسم شعر نو رو دوست عزیزم علیرضا کمک میکنه ویکی صدا توسط اعضا و مدیران سایت اداره میشه.

ویکی صدا

شعر نو

صفحه فیس بوک


  





طبقه بندی: سایر، و غیره،
[ یکشنبه 13 شهریور 1390 ] [ 02:44 ب.ظ ] [ حامد حمیدی ] [ نظرات ]


بابت کیفیت بد عکس دوم شرمنده از روی جلد مجله گرفتم بد شده.
*****************************************


عرض درودو سپاس و تشکر ویژه از شما دست اندکاران مجله خاطره به خاطر تریبونی که در اختیارم گذاشتین من در خدمتم

یه خرده بیستر از خودت بگو؟

حامد حمیدی هستم متولد ساعت 3 نصف شب روز سوم مردادسال 1371 .در بیمارستان رازی مرند به دنیا امده ام بزرگ شده جلفا هستم ر شته تحصیلیم معماری است

راست میگن تو اصالتت اصفهانیه؟

نه من فقط دوستان اشنایان و فامیلای زیاد آنجا دارم به همین خاطر زیاد به اصفهان سفر میکنم

دوست داشتی چیکاره بشی؟

بچگیام دوست داشتم پلیس بشم راهنمایی که میخوندم میخواستم معلم زبان انگلیسی باشم دبیرستان فلسفه دوست داشتم و کتابای فلسفی زیادی میخوندم حتی توی یه داستانی که نوشته بودم خودمو به جای یه دانشجوی فلسفه گذاشته بودم که بعد ها فیلم شد. بعدش دوس داشتم دکتر یا مهندس ژنتیک بشم اما نمیدونم چطور از رشته ریاضی سر درآوردم تنها چیزی که فک نمیکردم بشم معمار بود .

حالا مشغول چه کاری هستی؟

تو کار تولید و واردات منسوجات هستم یه تولیدی پتو و روتختی اصفهان دارم و با دوستام لباس های مارکدار ترک هم پخش میکنیم بصورت شراکتی یک کوره اجر پزی هم اصفهان داریم کارای معماری و ساخت و ساز هم میکنم  شاعری ترانه سرایی نویسندگی و...

پس حسابی سرت شلوغه؟

نه اصلا من واسه تمام کارهایم وقت کافی دارم البته چندتا دوست دارم که عنوان مدیر برنامه کمکم میکنن و ازشون تشکر میکنم.

مایه داری؟

نمیدونم . ولی خوب خرج میکنم . بنظرم کسی که داشته باشه ولی خرج نکنه همون بهتر که نداشته باشه

فکر میکنی چرا حامد دوست داشتنیه ؟

حالا کی گفته من دوست داشتنیم. نمیدونم اینو باید از کسانی بپرسین که دوستم دارند.

چی شد که احساس کردی ترانه سرایی را دوست داری؟

شعر و ترانه یه احساس ذاتیه که باید کشفش کرد اگر از هر ترانه سرایی این سوال را بکنید از یه انگیزه درونی خواهد گفت انگیزه منم حرفایی بود که دوست داشتم به یک نفر بگم ولی نشد و نتونستم و این حرفا شد ترانه های من

حامدو به عنوان شاعر بشناسیم یا ترانه سرا یا نویسنده؟

شاعر دوس دارم ولی بنظرم ترانه خوبه چون چیزی را که نوشتی  وقتی گوش میکنی یه احساس خوبی بهت دست میده مخصوصا اونی هم که اینو براش نوشتی هم گوش کنه

دوست داری خواننده بشی ؟ بهش فکر میکنی؟

نه دوس ندارم بهشم فکر نمیکنم .

آیا هنر تو ارثی بوده؟

نمدیدنم شاید. پدرم جوانیاش مجسمه سازی داشته اکثرا کاردستیهای مدرسمو اون درست میکرد یه چند صفحه ای هم شعر نوشته خوندمش

چطوریه که یک ترانه زیبا و عاشقانه شکل میگیره؟

در درجه اول احساس شاعر و ترانه سراست که باعث میشه ترانه خوب از آب دربیاد در درجه دومم حسی هست که تو یه لحظه به ادم دست میده و باعث میشه یه ترانه نوشته بشه مخاطب ترانه هم مهمه به نظر من

شعر گفتن تو ایران چه احساسی داره؟

نمیدونم هدفتون از این سوال چیه بنظر من هر شاعری متعلق به هر کشوری که باشه قدرت ارتباط برقرار کردن با مردم کشورشو داشته که شاعر شده ولی تو ایران راحته مخصوصا زبان فارسی چند باری ترکی سعی کردم ولی کارام خوب نشده.

یه ترانه سرای خوب چطوری باید باشه؟

علاوه بر داشتن اطلاعات ادبی گستره ی کلماتش وسیع باشه و استعداد و احساس درونی این کار و داشته باشه و بتونه منظورشو برای مخاطبش بیان کنه

تا حالا با چه خوانندگان مطرحی کار کردی؟

عماداحمدی.  تو سوئد زندگی میکنه و کاراش موفقه و از شبکه های pmc و بقیه شبکه ها پخش میشه.یه ترانه هم نوشته بودم قرار بود سیاوش قمیشی بخونه ولی استاد مریض شدن و کنسرتاشم کنسل شد و اون کار هم منتفی شد

در چه آلبوم مجازی حضور داشتی؟

به مجاز بودن یا نبودن کار ها زیاد اهمیت نمیدم هنر به هیچ عنوان نمیتواند غیر مجاز باشد مگر اینکه منظور بدی را برساند و یا باعث دلخوری کسی شود فکر میکنم کارهای حامد حامی مجوز پخش گرفته بود

تا حالا کار تیتراژ داشتی؟

برای 22 بهمن سال 92 یه پیشنهاد از شبکه استانی سمنان داشتم ولی اون موقع ها تو حس و حال دیگه ای بودم و نتونستم  

کار جدید چی در دست داری؟

تو اکثر کار های عماد هستم الانم در حال ضبط ویدئوی ترانه مادر هستیم  یک کار هم با حسین مقدسی دارم و یه کار با خانوم آیروس یه صحبت هایی هم شده تو کار های بعدی 25 باند و یا گروه تی ام بکس همکاری داشته باشم. علاوه بر اینم مدیر مسئول و سردبیری یه مجله بهم پیشنهاد شده که میخوام بیشتر وقتمو واسه اون بزارم

تا حالا کتابی چاب کردی یا در دست چاپ داری؟

وقتشو نداشتم دنبال چاپ کتاب برم بنظر من الان نوشته های دیجیتال به مراتب خوانندگان بیشتری از نوشته های کاغذی دارند تا الان 9 کتاب شعر 3 تا داستان و 2 کتاب اموزشی نوشتم

نویسندگی هم میکنی؟

بله . الانم یه رومان در دست دارم که امیدوارم قبل از اینکه از نوشتنش خسته بشم تمومش کنم

بیشتر چه سبکی از موسیقی را دوست داری؟

پاپ دوس دارم . شاده شاد

تا حالا کار راک یا رپ داشتی؟

راک نه ولی رپ چند مورد داشتم یه کاری هم به اسم وطن یعنی... با حامد فرد داشتم بنظرم حامد فرد بعد از شاهین نجفی و یاس شماره سه رپ ایرانه

تا حالا به اون چیزی که میخواستی رسیدی؟

بله من به هر چیزی که بخوام میرسم مگر اینکه خدا صلاح ندونه

حامد مغرورم هست؟

به هیچ عنوان. سعی میکنم با همه ارتباط برقرار کنم و دوست شم از ادمهای مغرو و ادمهایی که کم محلی میکنن به شدت متنفرم

اهل ورزش هستی؟

بله . مالک یه تیم فوتبال داخل سالن تو اصفهان هستم که الان تو دسته 2 لیگ ایران بازی میکنه برنامه ریزی کردیم تا 3 سال بیاریمش لیگ برتر فوتسال

طرفدار آبی یا قرمز؟ کدام باشگاه خارجی را دوست داری؟

آبی . رئال مادرید و بایرن مونیخ و دوست دارم

به چه ورزشی علاقه داری؟

پینگ پنگ بازی میکنم اسب سواری هم دوست دارم

نظرت در مورد موسیقی ایران؟

تعداد خواننده های خیلی زیاد شده حتی بیشتر از شنونده ها ولی با این حال استعداد های زیاد تو ایران وجود داره که اگه حمایت بشن موفق میشن ولی چون نرم افزارهای ساخت آهنگ و آهنگ سازی سازهای اصیل ایرانی نظیر تار و سنتورو پشتبانی نمیکنند این جای نگرانی برای موسیقی اصیل ایرانی داره  و یه نگرانی هم هست بابت خواننده هایی با پول میان و غیر از پول هیچ چی ندارن نه صدا و نه سواد موسیقی

خواننده و ترانه سرای مورد علاقت؟

خوانندگان داخل ایران مازیار فلاحی رو به خاطر اینکه با احساس و از ته دل میخونه و شهرام شکوهی رو که صداش خاصه و خیلی باسواده دوست دارم برای خارج ایران هم سیاوش قمیشی  و امید و خانم شهره و گوگوشو دوست دارم. از ترانه سرا ها کارهای یغما گلرویی مریم اسدی و مونا برزویی را دوست دارم

دوست صمیمیت در ترانه سرایی کیه؟

زیاده. مریم اسدی . باران معتمد . حدیث میرفیضی. فاطمه غلامی. سارا مزارعی . علی نیا . مجید یحیایی

دوس داری معروف بشی ؟ فک میکنی یه روز به شهرت میرسی؟

نه فکر نمیکنم چون دوس ندارم. من شعر و ترانه رو برای شهرت و معروفیت نمیگم حتی اکثرا تو کارهایی که  من حضور دارم بنا به یه مسائلی تو پوستر تبلیغاتی یا اسم من نوشته نمیشه یا یه اسم دیگه ای و یا یه اسم مستعار نوشته میشه ترانه سرایی شغل من نیست بیشتر تفریحه بابت هیچ کدوم از کارهایم نیز هیچ پولی دریافت نمیکنم درامد من از جاهای دیگه تامین میشه بنابراین احتیاجی به فروش هنرم ندارم و دوست ندارم از هنرم برای رسیدن به شهرت استفاده کنم  میخوام تو آینده وارد کار های سیاسی بشم واسه همین صلاح نمیدونم اسمم تو پوسترهای خواننده ها باشه اکثرا هم کارهای خوب و معروفی با عماد و چندتا خواننده دیگه داشتم ولی هیچ اسمی از من نیست و یا به اسم دیگه است.

به آشپزی علاقه داری؟

بله صد در صد

دست پختت به عنوان یه شاعر چطوره؟

عالی حتی بهتر از بعضی از این دختر خانووما

غذای مورد علاقت؟

همه غذا ها رو دوس دارم نمیتونم غذای خاصی بگم

ماشین داری ؟چه ماشینی دوست داری؟

اره. پرشیا دارم. زیاد ماشین دوس ندارم و بهش فک نمیکنم

ازدواج کردی؟

نه ولی بهش فکر میکنم

دیدگاهت در مورد ازدواج در دنیای امروز چیه؟

ازدواج معقوله خوبیه به شرطی که آدمش پیدا شه .هر جوانی هم به ازدواج فکر میکنه ولی الان تو این زمونه با این روابط ناسالم و نا صحیح و افکارت پرت اکثره جوانها که ناشی از فیلم های ماهواره ایه وضعیت ازدواج نگران کننده است اکثر جوانها فقط به فکر دوستی های بی پایه و اساس  هستن از یه طرف هم مسائل مالی خونه و ماشین و هزینه های بالای عروسی باعث شده وضعیت اینطوری باشه.

عجیب ترین چیزی که در مورد خودت شنیدی؟

زیاده نمیدونم کدومشو بگم اکثرا در مورد روابطم با همکلاسی ها و دوستان خانووم هست.یکیشم این که من شدم فرماندار یکی از شهرستان های آذربایجان شرقی

عشق در ادبیات تو چه رنگیه؟

آبی ترین آبی عشق رنگ احساسه منه. ولی خوب هر رنگی که به دل بشینه خوبه

آیا در ادبیاتت عشاقی که دور از هم هستند مثل لیلی و مجنون به هم میرسند؟

لیلی و مجنون فرق میکنن اگر به هم میرسیدند الگو نمیشدن ولی تو ادبیات من اگه به هم نرسن باید یکشون بمیره

روزی چقدر مطالعه میکنی؟

اگه وقت کنم بیشتر از 4 ساعت

اهل سفر کردن هستی؟

زیاد به جز استانهای سیستان و بلوچستان و کرمان تقریبا تمام شهر ها و روستاهای ایران رو دیدم

بیشتر کجا رو دوس داری؟

هر جا که مردمانش خوب باشند . همدان کرمانشاه و سنندج عالین

این سفرها در شعرهایت تاثیری دارند؟

نه زیاد فقط یه سفری که به اصفهان داشتم تو شعرام تاثیر گذاشته

یه تیتر واسه مصاحبه ات؟

عاشق کسی باشیم که ما را از خودمان نیز بیشتر دوست داشته باشد .

یادگاریت برای خوانندگان مجله خاطره؟

 به احساسات هم احترام بزارم و عقل و قلب و حرف و عملمون یکی باشه . و به هیچ کس بی محلی و بی احترامی نکنیم

حرف با هواداران؟

خیلی دوستون دارم هر چی دارم از نظر و انتقادات شما دارم ممنونم از اینکه به من و قلمم لطف دارین و وقت گرانبهای خود را صرف دیدن و شنیدن کارهای من میکنید

حرف آخر؟

تشکر میکنم از شما دست اندرکاران مجله خاطره به خاطر وقتی که در اختیارم گذاشتین و زحمتی که برای پیشرفت و موفقیت جوانان میکشید از شما نهایت تشکر را دارم امیدوارم موفق باشین. بابت اینکه دیر به سوالات و مصاحبه شما جواب دادم و دیر به دستتون رسوندم شدیدا عذر میخواهم.





طبقه بندی: سایر، عکس، خاطرات،
[ یکشنبه 24 فروردین 1393 ] [ 12:01 ب.ظ ] [ حامد حمیدی ] [ نظرات ]

سلام

داستانی که الان مینویسم کاملا واقعی است و برایم اتفاق افتاده و تا حالا برای کسی تعریف نکردم اما الان میخوام اینجا بنویسم دقیق نمیدونم کی بود ولی این اتقاق اوااخر بهمن یا اوایل اسفند برام اتفاق افتاد و من تازه از سفر اصفهان که با خانواده رفته بودم برگشته بودم ولی چون کمی گیج شده بودم تاریخ دقیقش یادم نمونده ولی کلمه به کلمه این اتفاق را اینجا مینویسم بدون کم و کاستی و بدون هیچ اضافاتی

*************

صبح زود یکی دیگر از صبح روزهای خداوند  طبق معمول روزهای دیگر از خانه بیرون زده و دنبال کسب و کار خود میروم فلکه ورودی شهر را دور زدم و رسیدم به خیابان اصلی آینه رو که نگاه کردم پشت سرمو ببینم درست پشت سرم بدون حتی یک متر فاصله کامیون بزرگی را دیدم که با سرعت میامد دیگه مجالی برای کار و عکس العملی نداشتم و از پشت محکم به ماشین من خورد مثل تلویزیون که خاموشش میکنیم چشمانم یک لحظه خاموش شدند اما یک لحظه انگار بیرون بودم و ماشین خودمو تماشا میکردم در اون لحظه فقط دیدم کامیون از روی ماشین من عبور کرد و ماشین کاملا به جاده چسبید خدا را شکر که بیرون بودم و فقط ماشین رفت اما یه لحظه اندیشیدم و فهمیدم که خودم تو ماشین بودم چطوری اومدم بیرون شاید پرت شده بودم.

 اما نه قبل از اینکه کامیون به ماشین بخوره من بیرون بودم تو همین فکر بودم که دیدم تو حیاط خونمون هستم همه جا را خاکستری و سیاه سفید میدیدم تو تراس نشستم و به کاشی های حیاط نگاه میکردم به درخت البالو که شکوفه باز کرده بود به گل رز توی گلدون که چند تا گل سرخ خوشبو داشت اما الان که زمستان بود چطور ممکنه تو همین فکر ها بودم که یاد یه برنامه تلویزیونی افتادم که چند شب پیش تلویزیون پخش میکرد و یک روحانی در مورد نشانه های مرگ میگفت و اشاره میکرد به اینکه ادمی که میمیره همه جارو خاکستری میبینه خیلی ترسیدم من مرده بودم نمیتونستم باور کنم من خیلی جوان بودم هنوز میخواستم زندگی کنم چرا اصلا ماشین سوار شدم چرا اون لحظه امدم تو اون خیابان و هزار تا چرا ی دیگه اما هنوز مطمئن نبودم که مردم و باورم نمیشد شاید یه شوخی بود خواستم برگردم پیشه ماشین ببینم چه خبره اما خودمو تو یه جای دیگه دیدم وارد شدم یه پسر جوان خوش قیافه و مهربانی نشسته بود سلام کردم جواب داد و گفت خوش امدی بنشین خواستم رو نیمکتی که اونجا بود بشینم اما زود بلند شد و یه صندلی راحتی اورد و گفت اینجا بنشین بعد اینکه نشستم لبخندی زد و گفت نگران نباش تو برمیگردی من گیج شده بودم نمیدونستم چی میگه هیچی نگفتم و نشستم پسر جوان گفت صبر کن الان کسی به اینجا می آید از او میخواهم از خدا بخواهد تو را برگرداند امیدتو از دست نده و امیدوار باش خواستم اسم پسرو بپرسم که دیدم گیج شدم و اصلا نمیدونم چی میگم و نمیتونم حرف بزنم تو خیالم فک میکردم نکنه این همون فرشته مرگه و الان میخواد شروع کنه ازم سوال پرسیدن که پیامبرت کیست ؟ امامت کیست ؟ چند رکعت نماز خوندی؟ چند روز روزه گرفتی؟ خیلی شرمنده بودم چون من تا حالا یک رکعتم نماز نخونده بودم و یک روز هم روزه نگرفته بودم چه جوابی برایش میتونستم داشته باشم تو این فکرا نگران نشسته بودم که یه خانوم زیبا وارد شد صورتشو نمیدیم اما لباس زیبا و صدای خیلی زیبایی داشت بلند شدم و سلام کردم

جواب داد و از اون پسر مهربان پرسید این کیست؟ پسر جواب داد یا فاطمه زهرا این از بندگان صالح و خوب ماست که مرده اما جوان است اگر امکان دارد از خداوند بخواهید او را برگرداند او هنوز هم میتواند خوب باشد .

خانم که فهمیدم حضرت فاطمه است جواب داد ولی مصلحت خداوند همین بوده و او ماندنی است .پسر جوان ادامه داد اگر مطمئن نبودم از شما این خواسته رو نمیکردم  خواهش میکنم کاری کنید او برگردد.

فاصمه زهرا گفت او چطور بنده ای بوده چه کار کرده؟ وقتی این سوال و کرد سرم و انداختم پایین من که نه نماز خوانده بودم و نه روزه گرفته بودم  الان وقتش بود که پسر جوان سرشو بندازه پایین و بگه هیچ چی و من موندنی بشم. ولی برخلاف نظر و فکر من پسر جوان سریع ادامه داد بانو این به خیلی از بندگان ما کمک کرده هیچ وقت کسی را از خود نرنجانده و آزارش به کسی نرسیده تا جایی که امکان داشته هر چیزی از دستش بر می امده در حق سایر بندگان ما انجام داده و تا به حال از او شکایتی نداشتیم و همه از او راضین اگر او برنگردد خیلی از دوستان و اشنایان او غمگین خواهد شد . دیگه داشتم کمی خوشحال میشدم برام خیلی جالب بود که هیچ سوالی از نماز و روزه و قران نمیشد و فقط تمام بحث ها سر حق مردم و اینکه با آنها چطوری بوده ام بود . پسر جوان نشست حضرت فاطمه جلو امد و پرسید نامت چیست جوان ؟ تازه زبانم باز شد و گفتم حامد

فرمود این دوست ما خیلی از شما تعریف میکند اینهایی که این پسر گفت کار خاصی نیست و وظیفه هر انسانی هست اگر غیر این بودی مجازات میشدی ولی الان که بنده خوبی بودی هیچ فرقی به حالت نخواهد کرد الان فقط فکر کن ببین کار بدی هم کردی کسی را ناراحت کردی؟ یه لحظه فک کردم این که میگن اعضای آدم شروع به حرف زدن میکنن کاملا درسته ولی نه اونجوری دقیقا یه حس عجیبی داشتم میخواستم واسه خود شیرینی هم که شده یه کار بد پیدا کنم بگم درسته به ضررم تموم میشد ولی دست خودم نبود فکر کردم گفتم چند بار سر مادرم داد زدم. حضرت فاطمه گفت مادرت تو را بخشیده اما کارت خیلی بد بوده اگر او تو را نبخشیده بود الان من اینجا نبودم دوباره فکر کردم گفتم با یک نفر بد حرف زدم ناراحتم کرده بود خیلی دوستش داشتم اما او در حق من بدی کرده بود منم عصبانی شدم. گفت یقین داری اشتباه از او بود؟ گفتم بلی مطمئنما گفت اشکالی نیست اما همیشه باید از گناه دیگران گذشت و انها را بخشید و نباید تو زندگی عصبانی شد . گفتم همین دیگر دیگر کار بدی نکردم . لبخند زد و گفت خوب است دیگه یواش یواش مرگ شیرین شده بود تو حس و حال خوبی بودم حواسم نبود ولی اون پسر جوان و میدیدم که مدام به حضرت فاطمه التماس میکرد که مرا برگردانند اما دیگه برام مهم نبود برگردم برمیگشتم هم باز مهم نبود یه لحظه یاد دوستان بیشمارم افتادم دلم گرفت و خیلی زود دلم براشون تنگ شد اما اونا به نبودنم عادت میکردن فوقش یک روز برام گریه میکردن  اما یک لحظه اتش گرفتم خیلی ترسیدم یه حس خیلی بدی سراغم امد نگران شدم  مادرم امد تو ذهنم محکم جیغ زدم شروع کردم به گریه کردن گفتم یا فاطمه زهرا دخیلتم التماست میکنم مرا برگردان گفت نمیشود مصلحت خداست گفتم مهم نیس من برگردم یا نه من نمیخوام برگردم اما باید قولی به من بدهی گفت چه قولی؟ گفتم تو را به امام حسینت قسم میدم من اینجا میمونم ولی از خدا بخواه کاری کند مادرم ارام باشد و واسه من ناراحت نباشد اصلا عین خیالش نباشد که من مردم اگر قول بدهی همچین کاری کنی من اینجا میمونم من از مرگ ترسی ندارم من از گریه های مادرم می ترسم او جز من کسی را ندارد من همه چیه او هستم یا فاطمه زهرا تو خود مادری این قولو به من بده نگاهم کرد و گفت اینجا منتظر بمان . شروع کردم به گریه کردن واسه مادرم من که اولش عین خیالم نبود ولی وقتی مادرم یادم اومد همه چی عوض شد یک ساعتی  همینطور ناراحت بودم و گریه میکردم  یکدفعه اون پسر جوان با چهره خندان امد و گفت پاشو آماده شو تو بر میگردی تو هنوز هم وقت داری .به خوبی کردن و کمک کردن به دوستات ادامه بده عصبانی هم نشو دیگران را ببخش و همیشه انها را به زندگی امیدوار کن اینها رو فاطمه زهرا به تو گفته  و گفت خواسته ای که از او کردی به مراتب سنگین تر از درخواست برگرداندنت بوده و فاطمه زهرا از عهده درخواست تو بر نیامده و درخواست مرا قبول کرد

حالا اماده شو که باید برگردی سپس به حالت شوخی لپمو کشید و گفت چشمانت را پاک کن  . از صندلی که توش نسشته بودم بلند شدم  محکم از بالا افتادم رو تخت با صدای فنر تخت از خواب بلند شدم چشمانم را باز کردم توی تخت خواب بودم همه جا تاریک بود خواستم بلند شم نتونستم دستمو تکون دادم که نشد از ترسم خواستم جیغ بزنم اما دهانم باز نشد اخرش تسلیم شدم و چشمانم را بستم بعد از یک دقیقه دستمو تکان دادم بلند شدم صدای اذان می امد صبح زود بود از تخت خواب برخواستم سر درد عجیبی داشتم اومدم پایین رفتم اشپزخانه اب خوردم رفتم حیات همه جا تاریک بود نشستم تو تراس هوا خیلی سرد بود اما رو کاشی های سرد تراس دراز کشیدم خواب خیلی عجیبی دیده بودم خواب نبود اصلا اگر خواب بود اخرش چرا نمیتونستم بلند شم؟ چرا از بالا افتادم رو تخت ؟ داشتم به اینا فک میکردم سردردم خوب شد احساس سرما میکردم بلند شدم رفتم دوباره بخوابم تازه دراز کشیده بودم که دوباره سرم شروع کرد به درد کردن دوباره امدم پایین رفتم آشپزخانه قرص خوردم امدم پذیرایی نشستم رو مبل و دستمو گذاشتم رو سرم همینطور خوابم گرفته بود که یهو دیدم مادرم صبح ساعت هفت و نیم صدام میکنه بلند شدم اولش خواستم واسه خاطر خوابی که دیدم ماشین و بر ندارم بیوفتم تو خیابون  میترسیدم تصادف کنم اما یه لحظه فک کردم شاید یه ماشین از اژانس بیاد  واسه بردن مادرم و اون به جای من تصادف کنه بلند شدم مادرمو رسوندم اما خودم نرفتم دنبال کارام برگشتم خانه تا کمی بخوابم و اتفاق شب گذشته رو فراموش کنم رسیدم خانه رفتم سمت اتاقم که بخوابم وقتی درو باز کردم چیز عجیبی دیدم واقعا باورم نمیشد لوله بخاری از دودکش بیرون امده بود  همه چی واقیعت داشته گویی شب دستم خورده و لوله بخاری از دود کش بیرون امده اتاق پر شده بود از گاز مونوکسید کربن و علت سردردم هم همین بوده و من واقعا مرده بودم فوری پنجره را باز کردم و دیگه کاملا گیج شده بودم امدم پایین پذیرایی و رو مبل دراز کشیدم خوابم نمیبرد و همش به اون اتفاقات فکر میکردم واقعا خیلی عجیب بود از اون روز به بعد خیلی مراقبم کسی از دستم نرنجه و کمتر عصبانی میشم و سعی میکنم هر ماه بخشی از در امدم و صرف کارای خیر و کمک به بقیه و شادی دل مردم بکنم و تا جایی که از دستم بر میاد به همه کمک میکنم و با همه مهربانم. 




طبقه بندی: سایر،
[ پنجشنبه 21 فروردین 1393 ] [ 11:41 ب.ظ ] [ حامد حمیدی ] [ نظرات ]

ترانه مینا جان خوانده شده توسط عماد

بعد از عماد هم آرش عابدی تنظیم کننده این کار  این ترانه رو خوندن رو هموون اهنک و ملودی و ریتم

این ترانه هم یه چیز دیگه بود ولی چون اون اسم عمومیت نداشت و عمادم قبولش نکرد واسه همین من مجبور شدم به مینا تغییرش بدم البته یه سری تغیرات کوچیکی تو ترانه توسط دوست خوبم نوید یحیایی داده شده .

***************

به تو وابسته شدم

تو همه دنیام شدی

 عشقم و رویام شدی

اخ جانم مینا

نمیزارم دلت ازم برنجه مینا

عمرمی مینا مینا آخ جانم مینا

مینا جان جان مینا حال دارم مینا مینا نازگلم مینا

مینا عمر من مینا

میدونی این چشام پی نگاته مینا آخ جانم مینا حال دارم مینا

نمیزارم دلت ازم برنجه مینا

عمرمی مینا مینا آخ جانم مینا

مینا جان جان مینا حال دارم مینا مینا نازگلم مینا

مینا عمر من مینا

دلبر نازم بهت مینازم

بدونه تو هیچمو عمرو میبازم

خودت میدونی عزیز جونی

تا آخرش هستمو بگو باهام میمونی

مینا جان جان مینا حال دارم مینا مینا نازگلم مینا

مینا عمر من مینا

مینا جان جان مینا حال دارم مینا مینا نازگلم مینا

مینا عمر من مینا

 لینک های دانلود:


عماد

آرش عابدی




طبقه بندی: شعر،
[ یکشنبه 17 فروردین 1393 ] [ 10:59 ب.ظ ] [ حامد حمیدی ] [ نظرات ]

 ***************************

 امروز شانزدهم فروردین

فک میکردم یکی از بهترین روزای  زندگیم باشه

اما :((((

کلی برنامه و حرف اماده کرده بودم ولی همش باد فنا شد

اااااااااااااااااای

حافظم از حال ما خبر داره !!!

الان بیکار نشستم چشام به گوشیه

یه تفالی به حافظ زدم این اومد.

خدایااااااااا هر چه بادا بااااااد .

********************************






طبقه بندی: عکس،
[ شنبه 16 فروردین 1393 ] [ 05:17 ب.ظ ] [ حامد حمیدی ] [ نظرات ]

سومین همکاری من با حسین مقدسی عزیز

مربوط به اسفند نودو دو

مخاطب خاااااااص

**************

نمیدونم که با احساس کی بازی کردم

نمیدونم کی به عشقم دست درازی کردم

بس که من با تهمت و دروغ آدم بده شدم

از تموم دنیا و از زندگی زده شدم

تو بهم بد کردیو با دیگری نشستی

تو با این خیانتت غرورمو شکستی

به خدا نامردیه هر کسیو که میبینی

بهم تهمت میزنی یا آبرومو میچینی

خدا برس به دادم خدا برس به دادم

هر کی اومد یه تیر کرده نشونه

خدا برس به دادم خدا برس به دادم

واسه ترکم ندارن یک بهونه

تک تک نفسها دارن میگیرن آخرشه

به همه بد بین شدم آتیش عشقم تهشه

از همه بریدمو خسته شدم از این زمین

هرکی یار من شدو مرگمو خواست فقط همین

به چه جرمی به چه حقی اینطوری تنها شدم

به کدوم کتاب قانون زندونیه شبها شدم

حقم اصلا این نبوده خودتم بهتر میدونی

با اینکه اشکامو دیدی بازم کنارش میمونی

***********************

حامد حمیدی

خوانده شده توسط حسین مقدسی

لینک دانلود اهنگ

دانلود





طبقه بندی: شعر،
[ دوشنبه 11 فروردین 1393 ] [ 10:49 ب.ظ ] [ حامد حمیدی ] [ نظرات ]

چقدر جات خالیه اینجا بدون تو هوا سرده

کسی دیگه نمیگیره جات و تو قلبم حتی یه لحظه

هنوزم مثل اون روزا خیلی دوستت دارم

از اون وقتی که تو رفتی منه دیوونه بیدارم

چشات دنیای من بود ولی حالا دنیای من رفته

تظاهر میکنم خوبم ولی خوشی از توی قلبم رخت بسته

تو دیگه برنمیگردی منم دیگه نمیخندم

نمیخوام با کسی باشم به هیچکس دل نمیبندم

گل ناز قشنگم را زمین با خاک سردش خورد

تموم آرزوی من ، گل مینای من را باد برد

تو که نیستی من تموم دنیا رو گم کردم

فراموشم نمیشی باید این راه و برگردم

چقدر کوتاه بود عمر روزای آشنایی

تو را رنجوندم از خود من روز جدایی

هر روز با این احساس غرق غم و اندوهم

پیشم که نیستی من از زندگی سیرم

دستت را میگیرم یه روزی دور  از این دنیا و آدمها   

فقط عشقم رو باور کن نمیزارم بشی تنها

حامد حمیدی سوم فروردین نودو سه




طبقه بندی: شعر،
[ دوشنبه 11 فروردین 1393 ] [ 10:47 ب.ظ ] [ حامد حمیدی ] [ نظرات ]

وقتی حواست نیست .. وقتی دلت سنگه

وقتی نمیفهمی .. این دل واست تنگه

از چی دلم خوش شه ؟ با تو چرا باشم ؟

وقتی که خیالمو .. واسه تو میبافم

اصلا نمی بینی .. با گریه میخوابم

از چی دلم خوش شه ؟ با تو چرا باشم ؟

وقتی شبا تا صب .. هستی توی  خوابم

اما برات مثل .. عکسای توو قابم

از چی دلم خوش شه ؟ با تو چرا باشم ؟

وقتی که به شوخی .. میگم دارم میرم

حتی نمیگی که .. دلشوره میگیرم

از چی دلم خوش شه ؟ با تو چرا باشم ؟

وقتی دارم میرم .. اما تو میخندی

رو گریه های من .. چشماتو میبندی

از چی دلم خوش شه ؟ با تو چرا باشم ؟

حامد حمیدی    5/1/93




طبقه بندی: شعر،
[ دوشنبه 11 فروردین 1393 ] [ 10:46 ب.ظ ] [ حامد حمیدی ] [ نظرات ]

یه روزی رو تصور کن که رویایم حقیقت شه

همین که عاشقت باشم نیاز هر دقیقت شه

تو دنیای منی باید بگردم دور احساست

بشم قربون چشمانت فدای قلب حساست

تو هم مثل منی شاید یه جورایی خودم باشی

یه کم از آزارت کم کن که شاید تو دلم جاشی

چقدر شیرینه لبخندت چقدر آرومه این خونه

منم عاشق چشمای نازت مثل یه دیوونه

من دوستت دارم اینقد منو از خود نیازار

بیا تا سهم هم باشیم تو این روزای بی تکرار

اگه قلبم کفه دسته فقط دوست داشتن محضه

الهی من بگیرم دستتو تو دستام همین لحظه

************************

حامد حمیدی 5 فروردین نودو سه




طبقه بندی: شعر،
[ دوشنبه 11 فروردین 1393 ] [ 10:45 ب.ظ ] [ حامد حمیدی ] [ نظرات ]

یکی از ما دو تا رفته

یکی دیگه تا اخرش مونده

یکی دیگه تموم هستیشو باخته

یکی دیگه  واسه خود زندگی ساخته

یکی هنوزم غرق در کینه

یکی عشق و تو پول و ثروت دیده

یکی مثل من تو دستات اسیره

تو روزای تکراری از غم میمیره

غرق در راز و عبادت

 زندگی واسش شده یه عادت

هنوزم اسیره قاب عکس و خاطره

جوانیش و داده در پی یک حادثه

اتفاق تلخه عاشق شدن

عاشق یه دلبر سنگدل شدن

تو یک  آینده ی مبهم 

تو یک زمستون بدون خواب

***************

حامد حمیدی - 9 فروردین نود و سه





طبقه بندی: شعر،
[ دوشنبه 11 فروردین 1393 ] [ 10:39 ب.ظ ] [ حامد حمیدی ] [ نظرات ]

سلاااااااااام

این اولین پست من تو سال جدیده

بازم عیدو به همه شما دوستای گلم عزیزانم  تبریک میگم

این پست میخوام قسمت هایی از فیلممو بزارم واسه دانلود

نویسنده اولیه اش من بودم و ایده ساخت این کار از من بوده و براساس داستانی که من نوشته بودم هست اما یه قسمت هایی از فیلم توسط نویسنده های فیلمنامه و کارگردان عوض شده منم بابت این هیچ دستمزدی نگرفته ام  اما همچنان شخصیت اول فیلم خودمم  و این تمام دستمزد من بود :)

بعضی مواقع به خودم مشکوکم

از این اخلاقمم خوشم میاد

خوشم میاد که پا کفش همه میکنم و تو هر کاری میرم

شعر ترانه سرایی نویسندگی ساخت و ساز و معماری فیلم تجارت سایت و اینترنت خرید فروش ماشین زمین بعضی وقت ها هم تو باغمون کشاورزی میکنم  هر درختی بکارم خیلی خووب میموه میده  دست نیست که شفاست کلا تو هر کاری میره موفقه :)

چند قسمت کوتاه از فیلمو میزارم واسه دانلود قشنگه حتما دانلود کنید تکیه های عاشقانه اشه :)

قسمت یک

قسمت دو

قسمت سه

قسمت چهار

قسمت پنج

کل فیلم خیلیه دانلودش خیلی سخته

 




طبقه بندی: سایر، و غیره،
[ دوشنبه 4 فروردین 1393 ] [ 11:12 ب.ظ ] [ حامد حمیدی ] [ نظرات ]

بلبل غزل سراید

مینا نوا برآرد

دریا سرود خواند

سرمست بوی نوروز
................

گل رخت بزم پوشد

در عیش خویش کوشد

وانگه به ناز نوشد

مِی از سبوی نوروز
...............

شبنم به شوق خندد

دل بر شکوفه بندد

خوش با نسیم رقصد

با یاد روی نوروز
................

هستی ترانه سازد

غم را فسانه سازد

وان را روانه سازد

شادان به کوی نوروز
..............

با آرزوی نوروز

در جستجوی نوروز

دل رهسپار گردد

بیدل به سوی نوروز


سال نو رو به همه دوستان عزیزم تبریک میگم این آخرین پست و شعر من تو سال 1392 هست

سال بعد با کلی شعر و ترانه منتظر قدمهای سبزتان هستم

حامد حمیدی بیست و هشتم اسفند سال نودو دو




طبقه بندی: شعر، سایر،
[ چهارشنبه 28 اسفند 1392 ] [ 11:36 ب.ظ ] [ حامد حمیدی ] [ نظرات ]

سلام

این دمه عیدی قضیه مام شده همون خره ملانصرالدین و پسرش که هر کاری با خره کردن مردم یه چیزی گفتن

طبق معمول همه سال 20 روز مونده به عید باید مبل ها عوض بشه و این یعنی منه بدبخت باید تنهایی اون قدیمیا رو ببرم بزارم پارکینگ و اون جدیدا رو از فروشگاه بار بزنم بیارم خونه مامانم دستور بده بعد منم جابجاشون کنم خوبیه این کار اینه دو روز میگیم کمرم درد میکنه و میخوابم

حالا خدا کنه خونه مون عوض نشه تا الان رکورد زدیم و 7 ساله که تو این خونه نشستیم ما تا حالا بیشتر از 4 سال تو یه خونه ننشستیم و چش و چال تنوع رو در اوردیم الانم زمزمه های خرید خونه جدید به گوش میرسه و اگه پشییمون نشن یه ماه تمام باید اسباب کشی کنم ولی همه ی اینا به کنار میگذره خوبم میگذره اونی که بیشتر اذیتم میکنه ادمای نادانیین که پشت سرم حرف میزنن و از اون نادانتر اونایی که میشینن اینا رو گوش میدن و باور میکنن .

اخه دوست عزیزم به شما چه ربطی داره ما فقیر . اصلا به نون شبم محتاجیم هیچ چی نداریم

یا اصلا میلیادریم و رو نمیکنیم چی به شما میرسه تا آردی سوار میشیم میگین یه اب زیره کاهیه نگو داره نقش بازی میکنه رو نمیکنن تا یه خورده ماشینه مدل بالاتر سوار میشیم میگین فک کرده چی داره یه ماشینه دیگه دور برش داشته. یه تریلی جنس میفروشیم میگن تو کار قاچاقه یه دونه میفروشیم میگن الکی اونجا نشسته هیچ چی در نمیاره.

عزیز دلم خودت و نکش تو عمرا بتونی منو خراب کنی همه هم منو میشناسن هم تو رو البته کسایی که منو میشناسن به مراتب بیشتر و قابل ترن

قضه جدید هم اینه که من مزاحم یه زن شوهر دار شده بودم دوست عزیزم بابت عقل نخودیت تبریک میگم چون اگه میگفتی دزدی کرده قتل کرده کسی باور نمیکرد من جوونم تنها چیزی که بهم میخوره و مردمم باور میکنن همین زن و دخترن . افرین بابت این درایت لایک داری.

اصل قضیه رو خودم میگم مهم نیس شما چی گفتین قضیه اینه که یه روزی یه خانومه شوهر داری با یه اسم مستعار میاد منو ادد میکنه نمیدونم به چه علت و به چه منظور منم قبول میکنم چون نه عکس داره نه مشخصاتی اسمی هم که انتخاب کرده معلوم نیست دختره یا پسر بعده چن روزی باز نمیدونم به چه منظوری پی ام میده بعدشم شروع میکنه به امار و اطلاعات اشتباهی دادن ولی یه چیزی رو  راست میگه اونم اینکه شوهر داره و یه بچه 7 ساله منم این وسط تنها چیزی که میپرسم اینه که شوهرت ناراحت نمیشه با کسه دیگه ای میحرفی اونم میگه نه شما که منو نمیشناسین چن روزی همینجوری پی ام میده منم خیلی معمولی باهاش حرف میزنم .چی کار به کارش دارم تا بلاخره اون روزه لعنتی پیش میاد شب دیر وقت نشستم تو فیس بوک دارم مطالب و اینا میخونم باز همین خانوومه پی ام میده اما بهش گفتم شرمنده یه خورده کم حوصله ام دارم میخونم میره بعده 10 دقیقه یه پی ام میاد از اون خانووم اما اشتباهی با این مضمون فلانی بگیر بخواب فردا میاد . زنگ بزن بهم کارت دارم.

یه لحظه اتیش گرفتم چون اون فلانی یه اشغالی بوود که حالم ازش بهم میخورد از این تازه به دوران رسیده ها بوود بعدشم یه خانوومی که اینقد با من محترمانه حرف میزنه و میگه مادر یه بچه 7 ساله ام چرا باید همچین کاری کنه و اون فلانی اشغال چرا باید به خودش اجازه بده وارد حریم مقدس یه خانواده بشه و اونو از هم بپاشونه منم میدونستم چیکار کنم کاری میکردم هر دوشون حالیشون شه اول زنگ زدم به یکی از دوستام که مخابرات کار میکنه و متخصص این جور کاراست یه سری اطلاعات خواست بهش دادم برام ادرس خونشونو داد علمدار بود بهم گفته بود جلفا میشینیم

بعدش اسم واقعیشم پیدا کردم  و اسم شوهرشو همه اینا تو 10 دقیقه بود بهش گفتم خجالت نمیکشی از اون بچه ات اولش گفت فامیلیم بعدش که یه چیزای گفتم شروع کرد به التماس  که ول کن بیخیال شو و چی ازم میخوای؟ چی میتونستم از همچین ادمی بخوام ؟ بهش گفتم هیچ چی منو با بقیه اشتباه نگیر من ازت باج نمیخوام به جاش تو رو میدم دست شوهرت اون پسره اشغالم که با یه ماشینی که مال خودشونم نیست فک میکنه دنیا دست اونه اونم میندازمش جایی که روزی صد بار آرزوی مرگ کنه اما قضیه جور دیگه ای شد من سرم تو کارام گرم شد و معلوم شد اینا فامیلن اما اگه فامیل بودن چرا اون همه التماس میکرد بهم بعد چن روزی هم همون آشغاله اومد واسم شاخو شونه بکشه کمی زر زر کرد انداختمش بیرون بازم سرم تو کارام گرم شد اما براش برنامه ویژ ه ای داشتم اساسی میخواستمش بندازم دست یه چن نفر که خوشبختانه تصادف کرد  و نصفش تیکه پاره شد ماشین باباشم کلا داغون شد شانس اوردم کسی اطلاع نداشت و گرنه تصادف و مینداختن گردن من منم که دیدم خدا جای حق نشسته دیگه ولش کردم

حالا این قضیه شده واسه من یه حرف و حدیث که مزاحم زن مردم شده بودم و ازش

یه چیزایی میخواستم و یه  سری احمق بیشعور دارن اینا رو بین یه سری احمق بیشعور دیگه پخش میکنن منم خواستم جدی باهاشون برخورد کنم اما وقتی متوجه شدم طرف کیه دیگه خشکم زد اگه با همچین آدمی در میافتادم همه بهم میخندیدن یه پسر سرتق بیشعور که فقط قد و سن داره و قد نخودم عقل نداره و اینو تو اردوی دانشگاهمونم واسه همه نشون داد خودشم از اون کصافطاست تا حالا فقط از چن دختر شنیدم که بهشون پیشنهاد داده اونم امروز به یکی فردا به یکی دیگه الان همچین آدمی داره پشت سر من حرف میزنه و اونی که اینارو باور میکنه و دقایقشو با اون تلف میکنه و پای حرفای اون میشینه دیگه چه احمقیه؟؟؟

بعده عید میخوام برم یه جایی یه امامزاده درست کنم نذر دارم به این چیزا اعتقادی ندارم ولی درامد امسالم خوب بوده واسه همین میخوام امسال سعیمو بکنم مجوز بگیرم  یه امامزاده تو یه جایی درست کنم فقط واسه اینکه دل مردمو شاد کنم و یه درامدی هم باشه واسه اونجا اما از همین الان میدونم چی میخوان بگن

امامزاده بهونه است اومده دنبال زیر خاکی

میخواد واسه سالای آینده تو انتخابات شوراها شرکت کنه دنبال محبوبیته داره از همین الان رای جمع میکنه

حتما یه خیری دیده میخواد میخواد پولای مردمو بالا بکشه

اون تا 80 میلیارد  نگیره 80 میلیون نمیده امامزاده درست کنه

و از ایت دست حرفا که مهم نیستن من کار خودمو میکنم زندگی خودمو دارم مهم نیس بقیه چی بگن و در موردم چی فکر کنن من منم من حامد حمیدیم همه منم میشناسن بقیه رو هم میشناسن یه چیزی رو همیشه گفتم و میگم اصولا حرف پشت آدم موفق زیاده




طبقه بندی: سایر،
[ چهارشنبه 28 اسفند 1392 ] [ 10:56 ب.ظ ] [ حامد حمیدی ] [ نظرات ]
گل مینا
........

یه موج وحشی بی رحم

به آغوشت خطر کرده

همیشه خاطرت خیسه

محاله دیگه برگرده

یه ریشه تو دلت گیره

که با تو زندگی کرده

به فریادم برس امشب

هوای ساحلت سرده

گل مینای شبنم پوش

شب ساحل تبه مرگه

چی تواین ریشه جامونده

که پاهات و گره کرده

تنت زخمی شده مینا

من این زخمارومی بوسم

به آغوشت قسم امشب

یه برگت کم شه می سوزم

تنت زخمی شده مینا

من این زخمارو می بینم

برو تا ساحل آرومه

من اینجاریشه می گیرم

من اینجا بی تو می میرم

خدایا پای من بسته اس

چه وقت باد و بارونه

دیگه مینا نمی لرزه

صدای قلبش آرومه

صدای قلبش آرومه

لینک های دانلود:

www.wikiseda.com/download?id=124705&bitrate=default



طبقه بندی: شعر،
[ چهارشنبه 28 اسفند 1392 ] [ 12:48 ق.ظ ] [ حامد حمیدی ] [ نظرات ]
ﻗﺼﻪ ﺩﯾﻮ ﻭ ﺩﻟﺒﺮ ﻭ ﺷﻨﯿﺪﯼ؟
ﺩﻟﺒﺮ
ﻋﺎﺷﻖ ﺩﯾﻮ ﻣﯿﺸﻪ
ﻭ ﺑﺎ ﺟﻤﻠﻪ ﯼ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻣﺶ
"ﺩﯾﻮ"
ﺗﺒﺪﯾﻞ ﺑﻪ ﺁﺩﻡ ﻣﯿﺸﻪ
ﺣﺎﻻ ﻗﺼﻪ ﻣﻨﻮ ﮔﻮﺵ ﮐﻦ
ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﻋﺎﺷﻖ
ﯾﻪ ﺁﺩﻡ ﺷﺪﻡ
ﺍﻣﺎ ﺗﺎ ﮔﻔﺘﻢ ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺭﻡ
ﺗﺒﺪﯾﻞ ﺑﻪ ﯾﻪ ﺩﯾﻮ ﺳﻨﮕﺪﻝ ﺷﺪ
ﻣﻦ ﻫﻨﻮﺯ ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺭﻡ
ﺣﺘﯽ ﺍﮔﻪ ﺩﻟﺒﺮﺵ ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﺎﺷﻪ
............................................................



طبقه بندی: سایر،
[ چهارشنبه 14 اسفند 1392 ] [ 11:49 ب.ظ ] [ حامد حمیدی ] [ نظرات ]

زرتشت زمین را دارای 7 بخش میدانست ؛

آرامگاهِ کوروش بزرگ 7 پله دارد؛
از تجزیه نور خورشید 7 رنگ حاصل می شود؛
دوره کودکی 7 سال طول می کشد؛
عجایبِ هفتگانه؛
7 آتشکده زرتشت: آذرنوش، آذرمهر، آذرآبادگان، آذرتشت، آذرخرداد
..؛
7 پله ومرامِ اعتقادی برای رسیدن به عرفان زرتشتی وجود دارند: کلاغ، میهمان، سرباز، شیر، پارسی، خورشید، پیر(پدر)، که شیر وخورشید نمادِ پرچمِ ایرانیان شد.
به روایتِی هفت سین، نشانه هفت دانه گیاهی است که میتوان با آن سبزه نوروز را تهیه کرد: جو، ماش، عدس، ارزن، لوبیا، نخود و ..؛
در زمانهای پارسیانِ کهن، مردم از هر هفت دانه، سبزه می پروراندند - 10 روز قبل از نوروز - و ظروفِ آنرا بر سر درِ خانه های خود میگذاشتند و هر کدام بیشتر و بهتر سبز میشد، نشانه پر ثمریِ آن محصول برای کاشت در آن سال بود- سنت-.
در اصل 7 س، بمعنای هفت سپندان"فرشته" میباشد، که 6 تای آن الگوی 6 ابر فرشته در آیینِ زرتشتی میباشند و هفتمین اهورا مزدا میباشد، که بر آن اساس نامِ ماههای ایرانی نیز انتخاب شده اند:اردیبهشت"سبزه"؛ خرداد"سنجد"؛ امرداد"سرکه= انگور آماده سرکه شدن است"؛ شهریور"سمنو= که از جوانه گندم درست میشود"؛ بهمن"سماق= سماک"؛ اسفند= اسپندار مزد"سیب"؛ اهورامزدا"سیر".وجود چیزهای دیگری که نامشان با سین شروع میشوند - سماور، سکه،
- و یا چیزهایی که با سین شروع نمیشوند- ماهی، آیینه وشمعدان، . - برای تزئین اشکالی ندارد ولی به هیچ وجه نمیتواند هفت سینِ اصلی را که نشانه هفت سپندار"فرشته" است، جایگزین کند.
در عیسویت آمده که عیسی 7 خوراکِ پسندیده داشت- نمک، سرکه، نان؛ تره، ماهی، روغن، عسل=انگبین-

در انجیلِ یوهنا آمده است که یوهنا 7 روح، 7 خورشید، 7 چهره، 7 گوسفندِ 7 شاخ و 7 سر و7 چشم را همراه با 7 فرشته در خواب دید؛
ادونتیست و بعضی دیگر فرقه های مسیحیت، 7 ژانویه را تولد اصلیِ عیسی میدانند؛
در مسیحیت 7 نوع نیایش، 7 گناه، 7 توبه، 7 اندوه و 7 شادی وجود دارد؛
در اسلام در مراسمِ حج، 7 دور خانه کعبه را می چرخند؛
معلقاتِ سبعه، 7 بتِ اصلی بر سر درِ خانه کعبه بودند؛
قرآن 7 بخش دارد: وعد، وعید، وعض، قصص، امر به معروف، نهی از منکر، ادنیه؛
عضو در سجده در وقتِ نماز بر زمین است؛
برای پاکیزه شدن اشاره به 7 بار آب کشیدن شده؛
اولین سوره قرآن 7 آیه دارد؛
در قرآن 7 بار سلام آمده: سلام به نوح، به ابراهیم، به موسی،
به هارون، به یاسین، به خالدین، به الحی فجر؛
اصحاب کهف 7 تن بودند؛
در بهشت 7 چشمه ونهر و در دوزخ 7 طبقه"عشکوب" است
که آخرینِ آن اسفل السافلین است؛
در قرآن آسمان را دارای 7 طبقه میداند؛ برای مردگان شبِ هفت میگیرند...


[ چهارشنبه 14 اسفند 1392 ] [ 12:03 ق.ظ ] [ حامد حمیدی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 10 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره وبلاگ

چه می شود همه از جنس آسمان باشد
چه قدر فاصله اینجاست بین آدمها

چه قدر عاطفه تنهاست بین آدمها

کسی به حال شقایق دلش نمی سوزد

و او هنوز شکوفاست بین آدمها

کسی به نیت دل ها دعا نمی خواند

غروب زمزمه پیداست بین آدمها

چه می شود همه از جنس آسمان باشیم

طلوع عشق چه زیباست بین آدمها

تمام پنجره ها بی قرار بارانند

چه قدر خشکی و صحراست بین آدمها

به خاطر تو سرودم چرا که تنها تو

دلت به وسعت دریاست بین آدمها
نویسندگان
نظر سنجی
وبلاگم چطوره






آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب


.

.

.

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت
فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

استخاره آنلاین با قرآن کریم

فال امروز